فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

486

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ساخت ، - النَّاقةَ : ماده شتر را خوابانيد ، - ه : او را بر زمين انداخت ، گسترانيد ، - التينَ و العِنَبَ : انجير و انگور را بر روى داربست گسترانيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . السَّطْح - مص ، - ج سُطُوح : پشت بام ، هر چيز بلند كه بالاى آن پهن باشد ، - عِند الحُكَمَاءِ : و در اصطلاح حكيمان آنچه كه تمام اجزاى آن هم سطح و يكسان باشند كه به آن نيز ( البَسِيط ) گويند ؛ « سَطْحُ الجلد » : رويه ى پوست كه آشكار است . السَّطْحِيّ - نسبت به ( السطْح ) است ، ناقص و آنچه كه ناتمام باشد ؛ « معلوماتٌ سَطْحِيَّة » : اطلاعات و دانش كم . معلومات سطحي . سَطَرَ - - سَطْراً ه : آن چيز را نوشت ، - ه بالسيف : با شمشير آن را بريد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را بر زمين افكند . سَطَّرَ - تَسْطِيراً : اسطوره نوشت يا تدوين كرد ، - عَلَيه : سخنان باطل و مزخرف بر او بازگوئى كرد ، - القِرْطاسَ : صفحه‌هاى دفتر را خط كشى كرد تا بهنگام نوشتن خطوط راست و مستقيم باشد ، - القَارِئُ : خواننده نوشته را خط به خط خواند ، - العِبارةَ : عبارت را نوشت . السَّطْر - ج أَسْطُر و سُطُور و أَسْطَار و جج أَسَاطِير : خط ، سطر ، نوشتن ، رديف از هر چيزى مانند كلمات و درختان . السَّطَر - ج أَسْطُر و سُطُور و أَسْطَار و جج أَسَاطِير : مترادف ( السَّطْر ) است . سَطَعَ - - سَطْعاً : گردن بلند شد ، - رَأْسَه : سر خود را بالا برد و گردن كشيد ، - الشيءَ : بر آن چيز دست كشيد . آن را مَسّ كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - البَعِيرَ : شتر را با علامت سِطاع نشان كرد ، - سَطْعاً و سُطُوعاً و سَطِيعاً الغبارُ او الرائِحةُ او النورُ : گرد و غبار يا نور و يا بوى بلند و پخش شد ؛ « سَطَعَتْ رائِحةُ المسْك » : بوى مشك پخش شد ، - بيديه : با دو دست خود كف زد . سَطَّعَ - تسْطِيعاً ه : آن را بلند و پخش كرد ، - البَعِيرَ : شتر را با سِطاع نشان كرد . السَّطْع - مص ، هر چه كه بالا رود يا پخش شود اعم از گرد و خاك يا نور يا برق . السَّطَع - اسم است از ( سَطَعَ بِيَدَيه ) به معناى دست را به دست ديگر يا دست را بدست ديگرى زدن است ، صداى زدن يا تيراندازى . السَّطْعَاء - مؤنث ( الأَسْطَع ) است . سَطَلَ - - سَطْلًا ه : او را به شگفتى و سرگردانى انداخت . السَّطْل - ج أَسْطَال و سُطُول : سطل كه معمولًا از مس يا معدن ساخته مىشود و داراى دسته است . اين واژه فارسى است ، و نيز سطل به معناى مرد قد بلند است . السَّطْلَة - ابله ، خِنگ . اين واژه در زبان متداول رايج است . سَطَمَ - - سَطْماً البابَ : درب را برگردانيد و بست ، - فَاه وَسَطَمَ الثَقْبَ : دهان يا سوراخ را بست . اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است . السَّطْم - لبه يا تيغه ى شمشير . السَّطْوَة - [ سطو ] : مص . السَّطِيح - گسترده ، سست و كند بر اثر ناتوانى و بيمارى ، مشك آب . السَّطِيحة - مشك آب . سَعَى - - سَعْياً [ سعي ] : كوشيد و كار كرد ، راه رفت و دويد ، - الَيه : تصميم گرفت ، - فى حَاجَةِ الرجُل : نيازمندى آن مرد را بر آورده كرد ، - لِلأمرِ : براى بدست آوردن آن كار همت گماشت ، - لِعيالِه : براى خانواده ى خود كسب روزى كرد ، - سَعْياً و سِعَايَةً بِفُلانٍ عند الأَمير : بر عليه او نزد حاكم بدگوئى كرد ، - سِعَايَةً المتصَدِّق : به كار صدقه مباشرت كرد . السُّعَادَى - ( ن ) : رسته اى از گياهان است از تيره ى ( سُعْدِي ) . ريشه ى اين گياه در زمين گسترده مىشود و در اماكن نمناك مىرويد . بوى اين گياه در بهبود قرحه‌ها سودمند است . السَّعَادة - سعادت . اين واژه ضد ( الشّقَاوَة ) است ، لقبى براى بزرگداشت اشخاص عاليرتبه و عاليمقام دولتى است ؛ « سَعَادَةُ فُلان » و « صَاحِبُ السَّعَادة » : جناب آقاى فلان ؛ « اصْحَابُ السَّعَادة » : جنابان آقايان دولتمردان بزرگ . السُّعَار - گرما ، تشنگى طاقتفرسا ، سختى گرسنگى . السُّعَاف - ( طب ) : شكاف و ترك خوردگى اطراف ناخن . السُّعَال - ( طب ) : سُرفه ؛ « السُّعَال الدِّيكي » : سياه سرفه ، خروسك ؛ « قَصَبُ السُّعَالِ » ( ع ا ) : رگهاى ريه ؛ « حَشِيشَةُ السُّعَالِ » يا « السَّعَالِي » ( ن ) : گياهى است از تيره ى علفيها در رسته ى شكوفه‌هاى لوله اى كه برگهاى آن ريشه اى و شكوفه هايش زردرنگ است اين گياه عمر دراز دارد و از نظر پزشكى سودمند است . السَّعَانين - « عيدُ السَّعَانين » و المشهور الشَّعَانِين : عيد روز يكشنبه ى قبل از فِصح است . اين واژه عبرى است . السِّعَايَة - [ سعي ] : مص ، سخن چينى و دوبهمزنى . السِّعَة - [ وسع ] : توانگرى و فراخ زندگى ، نيرو و توان ، گستردگى ؛ « على الرَّحْبِ و السَّعَة » : به معناى ( اهْلًا و سَهْلًا ) يا خوش آمديد است . السَّعْتَر - أو الصعْتَر ( ن ) : گياهى است از تيره ى شفويها و خوشبو است . شكوفه آن سفيد مايل به تيره مىباشد . از بعضى انواع اين گياه در پزشكى و ساختن عطرها استفاده مىشود . السَّعْتَريّ - أو الصعْتَرِيّ : مرد بخشنده و دلير ، زيرك . سَعَدَ - - سَعْداً و سُعُوداً اليومُ : روز خوبى شد . سَعِدَ - - سَعَادَةً : سعادتمند شد . اين واژه ضد ( شَقِيَ ) است . سُعِدَ - سَعَادَةً : مترادف ( سَعِدَ ) است .